از بودن و سرودن   (( دكتر محمدرضا شفيعي كدكني ))

صبح آمده است برخيز    وين خواب وخستگي را در شط شب رها كن

مستان نيمشب را          رندان تشنه لب را   بار دگر به فرياد    در كوچه ها صدا كن

خواب دريچه ها را       با نعره سنگ بشكن   بار دگر به شادي   دروازه هاي شب را   رو بر سپيده وا كن

بانگ خروس گويد:  فرياد شوق بفكن  زندان واژه ها را  ديوار وباره بشكن  وآواز عاشقان را مهمان كوچه ها كن

زين بر نسيم بگذار   تا بگذري از اين بحر  وز آن دو روزن صبح   در كوچه باغ مستي

باران صبحدم را   برشاخه ي اقاقي   آيينه ي خدا كن

بنگر جوانه ها را  آن ارجمندها را  كان تار وپود چركين  باغ عقيم ديروز  اينك جوانه آورد

بنگر به نسترن ها  برشانه هاي ديوار  خواب بنفشه ها را با نغمه اي درآميز

واشراق صبحدم را در شعر جويباران  از بودن وسرودن   تفسيري آشنا كن

بيداري زمان را  بامن بخوان به فرياد  ور مرد خواب وخفتي  (( رو سر بنه به بالين   تنها مرا رها كن ))